رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

شروع پیاده روی ......

سلام پسر گل مامانی... بالاخره با اجازه دکتر  پیاده روی رو شروع کردم ا لبته اینم به خاطر شماست که زودتر و بهتر اثاثیه ات رو جمع کنی و به جمع دو نفره ما بیای و زندگیمونو شیرین تر کنی. خاطرات این چند روز پیاده روی رو برات مینویسم تا سه شنبه 1390/08/03 تا ببینیم وضعیت پسری ما برای ورود به دنیای قشنگمون به چه صورته. من و باباحمیدرضا هم سعی میکنیم بهترین پیشواز رو برات داشته باشیم.         جمعه 29/07/1390 صبح ساعت 10 با باباجون رفتیم خرید (برای بابا حمیدرضا- اول بهارستان،دوم فردوسی، سوم هم ولیعصر). کلی راه رفتم و ساعت 3 تازه رفتیم ناهار خوردیم. بعد از ظهر هم رفتیم فرهنگسرای اشراق - جشنو...
8 آبان 1390

عضویت در بانک خون بند ناف رویان برای رادین جوون...

شنبه 07/08/1390 سلام گل پسری..... امروز صبح سر صبحونه با باباجون در مورد بانک خون بند ناف یه صحبت کوچولویی کردم - فقط محض اطلاع گفتم- بابا جون هم ظهر زنگ زدو گفت که هرطور شده باید بریم آزمایشات رو امروز بدیم و فردا هم قرارداد ببندیم چون وقت دیگه ای نداریم....... خلاصه بدو بدو کارامو کردم و باباحمیدرضا اومد دنبالم و با مامانی زری رفتیم قلهک و آزمایش خون دادم وگفتن که تا دو ساعت دیگه جواب حاضره......بارون هم به شدت می بارید ما هم برای گذروندن این دو ساعت رفتیم سینما فرهنگ و فیلم سعادت آباد رو دیدیم و برگشتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و اومدیم خونه.... فردا هم باباحمیدرضا میره و قرارداد می بنده. خوش بحالت که بابای به این خو...
8 آبان 1390

سرماخوردگی بی موقع....

سلام رادینی...... مامانی، به شدت سرما خوردم......آخه نمیدونم این چه وقت سرما خوردن بود؟ دکتر هم بهم اجازه قرص و دارو خوردن هم نداده.   بابا حمیدرضا هم هر یک ساعت یه لیوان بزرگ آب پرتقال و لیمو برام میگیره دیگه دارم توی آب میوه غرق میشم       همش در حال استراحتم  اما انگار قدرت ویروسه خیلی بیشتر از این حرفاست. خدا کنه تا روز زایمان خوب بشم.می ترسم تورو هم همون اول کاری مریض کنم برام دعا کن زودتر خوب بشم مامانی جوونم.     ...
5 آبان 1390

اولین بارون پاییزی......

    همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن . . .                               سلام پسر پاییزی من...... امروز - چهارشنبه 04/08/90 -اولین بارون پاییزی بارید. من از ساعت 6 صبح بیدار شدم -نمی دونم چرا خوابم نمی برد شاید به خاطر اینه که یه جورایی استرس دارم - وقتی بیدار شدم دیدم یه بارون خیلی شدید می باره. من دیدن بارش بارون و برف رو از پشت پنجره یه خونه گرم خیلی دوست دارم مخصوصا که یه لیوان چایی داغ هم دستم باشه.   ...
4 آبان 1390